نوش آباد وطنم

موی سپید

مدتی است که دوستان می گوید افتادی تو مو سفید کردن داره موهات سفید می شه

راست می گن نصف ریشها و موهای سرم به یک باره سفید شد اون هم در عرض چند ماه

تو این مدتی که یه راهی را از روی عشق و هوای دلم دنبال کردم دلمو گذاشتم زیر پا نمی دونستم جواب عشق بازی و عاقبت دلسوزی و عاشقی نابودی است.


دوستانی که از نزدیک شاهد این جنون بودند مرا با سخن های حکیمانه دلداری دادند.

یکی می گفت درختی که بار بدهد نادانان برای ریختن میوه اش لگدش می زنند.

یکی می گفت مردان بزرگ مو سفید می کنند کمر خم نمی کنند.

یکی می گفت بیستون را عشق کند و شهرت فرهاد برد

ناز گل بلبل کشید و حاصلش را باد برد

یکی از ریش سفیدهای محل که شاهد چند ساله جنب وجوش من در محل بود و برخوردهایی که با من کردند می گفت

تغاری بشکند ماستی بریزد شود دنیا به کام کاسه لیسان

مزد زحمتم را گرفتم 9سال ایستادم بر سر خواسته دلم حتی 1روز تعطیلی و مسافرت را بر خود و خانواده ام حرام کردم.خدایا از سرم بگذر که به خانواده ام هم جفا کردم برای جماعتی که فکر نمی کردم اینجوری مزدم را بدهند.

ممنونم از همه دوستانی که از سر دلسوزی مرا مورد محبت خود قرار دادند.

اون کارمند صدا سیمایی که با عشق و بی چشم داشت برایشان وقت گذاشتم و همراهیشان کردم در جواب برایم برنامه پخش زنده شبکه یک را ترتیب دادند تا ادای دینی کرده باشند.وقتی در صدا سیما سوال کردم که جریان چیه گفتن آقای فلانی روزی به شهر شما آمده بود و تلاشهای شما را از نزدیک دیده بود به پاس تلاشهای شما این برنامه را برایت ترتیب داده تا موجب تشویق و امیدواری باشد.

برنامه اقتصادی کلید به عنوان کارآفرین انتخاب شده بودم و 30دقیقه حضور در شبکه 1سیما به صورت زنده برایم خیلی ارزش داشت آنقدر که مجری وقتی گفت سخن پایانی ات را بگو فراموش کردم از ایشان و بقیه دوستان تشکر کنم این شعر را خواندم

توان دور از وطن فریادها کرد/نیستانی پر از شور و نوا کرد

به غربت نغمه سردادن هنر نیست/وطن را در وطن باید صدا کرد

وقتی از اطاق پخش آمدم بیرون مرد خوش سیمایی را دیدم که آمد جلو با من دست داد و روبوسی کردگفت چند بار برنامه تلویزیونی داشتی گفتم هیچ می گفت همکارم فبلا گفته بود شما از پس این برنامه بر می آیی برای همین پیشنهاد داد تا از شما دعوت کنیم.می گفت چرا خودت را معرفی نکردی گفتم من برای معرفی شهرم اینجا آمده ام.آخه مجری شروع برنامه گفت خودتو معرفی کن گفتم

انوش آباد را از بهر آن بدین نام نهادند که یکی از اکاسره ساسانی که از آن ناحیت می گذشت آنجارا که چشمیه ای بود خوش یافت و دستور داد دهی بناه نهادند و نامش انوش آباد گذاشتند.

بعد دوستانی که برنامه را می دیدند گفتند زیر نوس اسمت را به جای میرزاجانی نوشت فراهانی که اس امس دادیم تصحیح کردند و مجری هم گفت اقای میرزاآقاجانی

آن بزرگوار می گفت همشهری بودیم و خبر نداشتم گفتم شما گفت من آقا بیگی هستم گفتم میثم؟ گفت نه داداشش

حاجی مدیر پخش بود . بچه آران وقتی مورد تشویق و محبتش قرار گرفتم احساس شرمنده گی کردم.شماره گرفتم و شماره از من گرفت. بعد از همه عذرخواهی کردم که فراموش کردم که تشکر نکردم.

مجری برنامه آقای ساجدی بود و میهمان برنامه دکتر عسگری مدیر کل امور اقتصادی و دارایی

توی مصاحبه دانشجوهای رشته اقتصاد هم بودندسوال می کردند و جواب می دادم.

آقای دکتر عسگری سوال کرد که خواسته ات چیه گفتم از دولت انتظار ندارم تسهیلات به من بدهد می خواهم برای اجرایی شدن طرحهایم و توسعه آنها مجوز و با من همکاری بکند من بقیه راه را می روم.

دکتر عسگری از این حرفم شکه شد و در سخنش گفت کمتر کسی پیدا می شود که درخواست اعتبار نکند و پیشرفت اقتصاد و اشتغال هم همینه دولت حمایت کند بخش خصوصی و کارآفرینان فعالیت کنند.

دوستان و بزرگ مردانی چون استاد نورآقایی که مرا به همایش دعوت کردند و آنچه که لایقش نبودم به من عطا کردند.لوح تقدیر و هدیه یادبود دادند و به عنوان راهنمای برگزیده کویر در همایش سال 88روز جهانی راهنمایان گردشگری در تبریز مورد لطف و محبت خود قرار دادند.

با استاد نور آقایی هم چند سال پیش در بازدید از شهر زیر زمینی آشنا شدم و از بزرگ مردان روزگاری است که هر کجا فرد دلسوزی را می بیند بی چشم داشت هر کار و حمایتی از دستش بر می آید برایش انجام می دهد برایش مهم نیست طرف از کدام کوره دهات است و نژادش چیه و چه شکل وقیافه ای دارد.

نور آفایی مدیر انجمن صنفی راهنمایان گردشگری استان تهران است جهان گرد و روزنامه نگار و فرد دلسوزی است که به ندرت در این روزگار می شود چنین افرادی را پیدا کرد.

این حرفها را نمی زنم که با من دوست شده و مرا حمایت کرده

از من گذشت و دست شستم و هیچ توقع و انتظاری از هیچ کسی ندارم.دلم برای بعد از خودم می سوزد.

جان و مالم را بر سر معامله با عشق بازی بر سر خاک شهرم باختم سوختم و نابود شدم.

از طرفی غریبه ها وقتی می دیدند یک کویر زاده ای دلبسته به تاریخ و هویت شهرش است مورد محبت قرار دادند.

دریغ از یک جو انصاف از این مردم و مسئولین شهرم همانهایی که به غلط چشم یاری ازشان داشتم.

تنها حاصل و دستاوردم از این 10سال فقط محبتهایی است که از طرف مردم کشورم که در طول این مدت همراهی شان کردم و میزبانشان بودم.

جماعتی دوره ام کرده بودند که انتظار اینهمه خیانت و نامردی را از آنها نداشتم.

حالا متوجه شدم چرا تا یکی دستش به دهانش می رسد بار و بندیل را می بندد و از این شهر می رود.

خدایا تو خودت می دانی دنبال مال اندوزی نبودم.می دانی سر این دلسوزی سرمایه و زندگی ام را از دست دادم.

ذره ذره سوختم و مو سپید کردم و کمر خم نکردم.

تهمتها و خیانتهایی را دیدم و دم فرو بستم.

زمانی که دانشکده جغرافیا دکتر صیدایی برای گرفتن چند عکسو ارسالش 100هزار تومان حق الزحمه داد میدانستم هزینه این چند عکس اینقدر نمی شود ولی انسانیتش و شرفش حکم می کرد تا یک جوانی را هر چند با کمک مالی بتواند مورد حمایت قرار دهد.هر چند خدا را شاهد می گیرم زمانی که وارد این کار شدم از لحاظ مالی توانایی و سرمایه خوبی داشتم ولی به خاطر تنگ نظری مردم شهرم بر باد دادم.

9سال تمام در شهر زیر زمینی را بروی همه باز کردم و همراهیشان کردم خدایا خودت می دانی به هیچکس حتی پیشنهاد حق الزحمه ندادم.

ولی افرادی بودند که وقت خداحافظی متوجه می شدم که مبلغی را در دفتر انتقادات و پیشنهادات گذاشته بودند تا هم شرمنده نشوم هم کمکی کرده باشند.

اینها را گفتم که بگویم به جای تشکر مردمی از همین نوش آباد وطنم مرا مورد تهمت قرار دادند و گفتند دکان باز کرده خانه اش را از درآمد حاصل از بازدید شهر زیر زمینی ساخته

گفتند گنج پیدا کرده و گفتند بخور بخور راه انداخته

سال 81 در جاده قدیم بیدگل 10هکتار کارگاه تولیدی آجر با 4تا کوره پر از آجر داشتم فروختم و بر سر این قمار باختم.با قیمت امروز سرمایه ام می شد بالای 300میلیون تومان

برای خودم کسی بودم 30نفر کارگر برایم کار می کردند.معدن خاک رس داشتم روزی که بارگیری می شد خالص 100هزار تومان درآمد داشتم.

گدا نبودم گرسنه بنودم که بخواهم از خاک شهرم نان و روزی بخورم.

بستگانم همه شرکت فرش دارند و کارگاه تولیدی آجر

گفتم شهرم آباد می شود اشکالی ندارد برمی گردد.مردم کور که نیستند ولی نمی دانستم نمک نشناسی می کنند.

خدا رحمت کند مرحوم دکتر آذر نوش را سال 81 برای ژیگیری و ثبت شهر زیر زمین به پزو هشکده سازمان میراث فرهنگی در ساختمان مسعودیه رفته بودم.

با هزینه شخصی ام آژانس گرفته بودم می خواستم به دکتر بگویم در منزلم یک اثر باستانی پیدا کرده ام بیایید و حمایتم کنید برنامه دارم می خواهم کارهایی بکنم.

زمانی که به پشت دفتر ایشان رسیدم گفتند جلسه است به راننده آژانس داود تدبیری گفتم من می نشینم تا بیاید رفتم و داخل ماشین فلاکس چای و صبحانه ام را برداشتم و جلوی ساختمان ورودی پژوهشکده بساطم را پهن کردم و مشغول صبحانه خوردن بودم دیدم مرد بلند بالایی دست بر شانه هایم زد و گفت مرد نوش آبادی تو هستی بلند شدم سلمی عرض کردم گفت چقدر سمجی بیا تو دفترم گفتم برنامه از این قرار است به اداره میراث کاشان مراجعه کردم جواب سربالا می دهند خانم باستان شناس هم گفته برای این اثر مجوزی سازمان نمی دهد آمده ام تا مجوز را بگیرم و برگردم .گفت خوشحالم که در ایران جوانانی هستند که به تاریخ  کشورشان اینگونه علاقه دارند و به حمایت و دلگرمی مجوز را به نمایدنده اش در اداره کاشان به مدت 1ماه کاووش در شهر زیر زمینی را صادر و نامه را مهر و موم کرد و گفت برو به خانم باستان شناس بده و بگو شروع کنید خودم هم میایم برای بازدید

اعتبارش را هم از طریق سفری که مهندس شمس معاونت وقت عمرانی استانداری به نوش آباد داشتند به مبلغ 5میلیون تومان تامین نمودم.

همه کارها خوب ژیش می رفت تا زمانی که کار به محله بازی کشید و دیدند دارد اتفاقاتی می افتد همه کارشکنی ها را از کانالبعضی از شورای شهر آن زمان و تحریکات و حاشیه سازی ها دیدم تا اینکه کار در محل و محدوده منزل ما تعطیل شود تا بتوانند در محل خودشان پرو}ه را شروع کنند و الحق به خاطر موقعیتی که داشتند چنین شد.

دعواها شروع شد.دکتر آذر نوش وقتی برای بازدی آمد گفت خانم فلانی اگر می خواهی در کارت موفق باشی با مردم تعامل داشته باش و به خواسته های اهالی احترام بگذار ووارد مسادل حاشیه و دردسر ساز نشو و گر نه دیگر مجوزی برای کار نمی دهم.

گله کردم به دکتر که آمده اند و می گویند بساطت را جمع کن حق حضور نداری و دگیر چاه حیاطت را باید درش را ببندی و حق و ادعایی از آن نمی توانی بکنی پرونده سازی شروع شد 3سال درگیر دادگاه تا حکم برائت صادر شد.

عمر دکتر جواب نداد و به دیار باقی شتافت و خدا رحمتش کند و خیلی از این اتفاقات ناراحت بود.بر علیه من خیلی دروغها را گفته بودند و جو روانی راه انداختند.

حرف زیاد است لپ مطلب اینکه افتخاری بود که با افرادی چون دکتر آذرنوش هم آشنا شدم.

یک بار با همکارانش آمد و 1روزی را همراهش بودم مرد با شخصیتی بود.

یکبار با خانم و دخترش که آلمانی بودند آمد و از شهر زیر زمینی باردید کردو هر بار مرا میدید کلی دلگرمی میداد.

یکبار هم برای انجام اموراتم با موتور سیکلت رفتم تهران و منزل خاله ام و با شوهر خاله خدا بیامرز می رفتیم مسعودیه بعد آزادی ساختمان سازمان تا چند روز توی خیابانهای تهران و ادارات کل پرسه زدم تا برای شهرم کاری انجام داده باشم و نتایج خوبی از اون سفر بدست آوردم.

ولی نظرتنگی ها و حسادتهای افرادی خود فروخته تمام بافته هایم را پنبه کردند.

حالا که می نشینم و مروری بر گذشته می کنم می بینم چه دستاوردها و چه مصیبتها و چه فرصتهایی را به دست و از دست دادم.چه دوستانی به دست آوردم و چه دشمنانی را پیدا کردم.

چه سودهایی به دست و چه ضرر هایی کردم.

اون روز 24سالم بود و یک تار مو بر سرم نبود الان 35سالمه و کمتر موی سیاهی بر سر و صورتم می بینم.

دیگر با کندن هم جواب نمی دهد.

پیرایشگاه بودم موهایی که قیچی می شد بروی پاهایم می ریخت متوجه شدم که باید رفت.

 دوستی که 4ماه پیش مرا دیده بود و هفته گذشته باز مرا دید چشماش باز شده بود می گفت تو حسین هستی تو همانی که 4ماه پیش دیدم گفتم لاغر شدم؟موهام سفید شده؟ گفت اصلا باورم نمی شه

گفتم  فلک این موی سپید را رایگان نداد/من رشته رشته این موی سپید را به نقد جوانی خریده ام

اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که این چون است و آن چون

یکی را داده ای صد ناز و نعمت یکی را نان جو آلوده در خون

این جمله هم تقدیم به همه دوستان خوبی که در طول این مدت در حوزه گردشگری از اقصی نقاط کشور به دست آوردم و هر روز دوستی ما محکم تر و دلبستگی مان بیشتر و ارتباطاتم بیشتر اگر نبود محبتهای این عزیزان کمرم هم خم شده بود اینها تکیه گاه و همراهان من در سختی ها شدند.

خداوندا:دوستانی دارم آیینه تمام نمای رسم معرفت پس آنگاه که دست نیاز به سوی تو آوردند پر کن از آنچه که در مرام خدایی توست

روزی رفته بودم در امامزاده قاسم بیدگل در جمع دوستان نشسته بودم گفتند رفتی زندان چند نفر از مردم شهر به حمایتت برخواستند و جواب خوبی ها و خدمتهایی که کردی دادند.در جواب گفتم من عزیزترم در نزد مردم یا امامزاده محمد شهرم مردمی که شاهد روز بروز ویرانی آستان امامزاده ای که محرم ها در بارگاهش عزاداری می کنند می بینند عده ای کمر نامردی بر این امامزاده بستند سکوت کرده اند چه انتظاری من از این جماعت داشته باشم.

نه من بیدگلی ام نه امام زاده محمد,شاهزاده قاسم بیدگل یا امامزاده محمد هلال ابن علی آران از این جماعت بیش از این انتظار نمی رود

گفتم پدرم برای شهر ومردمی رفت در کوههای مهران با دشمن عراقی درگیر شد و اسیر شد و بدنش را تکه تکه کردند و جنازه اش را هم برایمان نیاوردند دلمان خوش بود گرفتار دشمن شد.همان مردم ناسپاس کاری که دشمن  بر سر پدرمان آورد مردم همین شهر بر سر خانواده اش اوردند.

جریاناتی هم در دستگاه قضایی برایم اتفاق افتاد که در دفتر خاطراتم با مستندات خواهم نوشت.

حرفهایی شنیدم.دردهایی کشیدم.

تهدید علیه بهداشت عمومی 2سال تخریب آثار ملی 10سال توهین به مامورین دولتی 2سال می شود 100میلیون تومان سند داری یا می روی زندان گفتم می روم زندان

 کاش زمانی باشد دعوت کنند با تضمین امنیت جانی در یکی از شبکه های تلویزیونی با مدارک و مستندات قانونی از خودم دفاع کنم تا ثابت کنم  مجرم ام یا بی گناه

حق با من است یا به ناحقم

با حضور کارشناسان و قانون گذاران و وکلای خبره و پایه یک دادگستری

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من آنچه که به جایی نرسد فریاد است.

روزی را می بینم که از این کشور فرار کنم در شبکه های معاند و ضد انقلاب حرفم را بزنم بگویم که حریم خصوصی افراد چقدر ارزش دارد.

اگر بخواهی دفاع کنی متهم می شوی بخواهی واقعیت را بگویی متهم می شوی بخواهی سند رو کنی پیگرد صادر می کنند.

خلاصه برای حفظ و آبروی خانواده ام عطایشان را به لقایشان بخشیدم.

هر چه گفتند گفتم چشم خود کرده را تدبیر نیست

خودم کردم که لعنت بر خودم باد

یادم است شخصی که برای بازدید از شهر زیر زمینی آمده بود می گفت خودم در دستگاههای دولتی کار می کنم اینجا زمانی که ارزش مالی پیدا کند نابودت می کنند تو نمی توانی با این سیستم از خودت دفاع کنی

یکی دیگه می گفت آقا این چاه به کجا راه دارد چه کسی پیدا کرده می گفتند خوش به حال کسی که اینجا را پیدا کرده معلوم نیست چقدر دولت پول بهش داده؟ کاش این چاه توی خونه ما بود

من هم به توضیحاتم ادامه می دادم.حالا کجایید ملتی که به روزگار من غبطه می خوردید.

حسرت روزهای خوش مرا می بردید؟

خدا نکند چنین روزگاری قسمت گرگ بیابان شود.

خدایا خود می دانی بی گناه بودم و مرا به ناحق به زندان انداختند.خیلی از افراد بودند که در طول تاریخ بی گناه شکنجه شدند و به زندان افتادند و تاریخ در موردشان قضاوت کرد.

روزی خواهد رسید که تمام دروغهایی که برای محکوم کردنم ساختند و پرداختند رو خواهد شد.

خدایا عمری بده در فضایی آزاد بتوانم واقعیات را بگویم

خودم کردم که لعنت بر خودم باد

تا اذان صبح به افق تهران 60دقیقه

التماس دعا

نویسنده : : ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٧
Comments نظرات () لینک دائم