نوش آباد وطنم

خلوت تنهایی

هر چه گشتم جای خلوتی برای تنهایی خودم پیدا نکردم.

سحرگاه روز جمعه بار و بنه را بستم و بر مسیری ناکجا اباد بر دل کویر رهسپار شدم.ا روز ماندن در کویر برای لذت بخش ترین لحظات زندگی ام است.

از خود رستن و به خدا رسیدن.

احساس می کنی دست هیچ کس بهت نمی رسد.

احساس می کنی خودت هستی و خدای خودت

حسهای خوبی که در این محیط زندگی هیچ وقت به من دست نمی دهد.

خواب و استراحت و خورد و خوراک به سبک کویری حتی خوردن و نگهداری اب و حملش در دل کویر دنیایی دارد.

در کویر هر آنچه که با تو است ارزشش را داری.

در روزی که اوج گرمای کشنده کویر بود رفتم تا با کمبودهای طبیعت خودم را مقاوم کنم تا در مقابل مشکلات زندگی تحمل و استقامت بیشتری داشته باشم.

هر روز کویر برایم درس است و تجربه و لحظات شیرین.

حتی یک پناه و سایه بان ارزشی دارد که هیچ دستگاه سرمایشی در شهر ندارد.

طبیعت تو را در خود جا می دهد به تدریج

تنها کافی است وقتی وارد کویر می شوی آرام و آهسته و با مهربانی وارد شوی تا طبیعت کویر از حضور تو به عنوان غریبه دچار خشم و وحشت نشود.

وقتی با روح کویر اجین شدی دیگر ترس و کمبودها و خطراتش را از تو روی می گرداند و زیبایی ها و محبتها و نعمت هایش را بر تو ارزانی می کند. 

با اینکه کمی خسته راهم دنبال بهانه هستم تا دوباره بر سوار موج ماسه های کویری تا بی انتهای کویر سفر کنم.

می روم تا راهی برای رفتن و بهانه ای برای حرکت پیدا کنم.حتی اگر شب باشد و تا صبح می شود خواب یک شب کویری را در این هوای گرم و کشنده تجربه کرد.

شبش هم اعجاز می کند.دلم برای ستاره ها و غروب و سکوت شبانه اش تنگ شده

تا تورا نخواند محال است بتوانی قدم بر دامان پاکش بگذاری

نویسنده : : ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٩
Comments نظرات () لینک دائم