نوش آباد وطنم

بعد از سی و دو سال

اتفاقی که در سال 60 در زندگی ام افتاد همیشه فکرم را مشغول می کرد الان بعد از 32سال روایت آن روزگاران تلخ را برای اولین بار از زبان راوی شب حادثه  خواندم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 این هم روایتی خواندنی و ناگفته بعد از 32سال از شب عملیات غرور آفرین کانی سخت

به زبان رزمنده دوران دفاع مقدس محسن آشتیانی

برگی از دفتر خاطراتم: http://sedaghat42.blogfa.com/post-42.aspx

شنبه 60/11/17

در این روز ٰ که  در جبهه ی مهران بودم در سن ۱۸ سالگی بسر می بردم. طبق تصمیم فرمانده ی عملیاتی منطقهٰ، به نام پرویز احمدی قرار شده بود که با یک گروه 33 نفری به داخل خاک عراق برویم و به دشمن در منطقه ای به نام کانی سخت ضربه بزنیم و اگر احیانا توانستیم اسیر هم بگیریم باید بگویم مسافت مبدا تا منطقه عملیاتی حدودا به گفته ی دوستان 20 کیلو متر بود . درهنگام حرکت فرماندمان به دوستان سفارش میکرد که این ماموریتی که شما میروید ممکن است دیگر برنگردید و به احتمال زیاد شهید می شوید، اما ما که آرمان شهادت داشتیم ترس و دلهره نداشته و مصمم بودیم که حرکت جهاد در راه خدا انجام شود ، خلاصه  اینکه حرکت آغاز گشته و تا مسافتی که میتوانستیم با ماشین رفتیم و بقیه را پیاده . موقعی که دوستان از ماشین پیاده شدند، باز پرویز احمدی سفارش کرد آنهایی که می خواهند برگردند میتوانند زیرا مرگ است و شهادت در این موقع عبدالله شکوری [ او که در این عملیات شهید شد]در بین صحبت های فرمانده پرید و گفت یاالله زود باشید آنهایی که حسینی هستن راه بیفتن . از آن پس دوستان کوله پشتی ، اسلحه ها و دیگر لوازم را آماده کردند و به پشت بستند و در حقیقت کوله بار ایمان را محکم آماده کردند تا اینکه در برابر دشمن استوار بایستند و بجنگند .به هر حال پیاده روی ما به سمت دشمن آغاز گشت

http://sedaghat42.persiangig.com/image/6574%20%3D%3D.jpg

(توضیح: تمام افراد حاضر در این عکس جز نفر سمت راست به مقام رفیع شهادت نائل شدند)

از راست به چپ: محسن آشتیانی(حقیر) - شهید عبد الله شکوری- شهید ابوالفضل حسین بابایی-شهید جواد قربان علی زاده

در بین راه دوستان، زیاد با هم شوخی میکردند و برای نمونه برادر شهید عباسعلی میرزا جانی که حدود 50 سال سن داشت با من شوخی زیاد میکرد و می گفت محسن نمی خواهی شهید بشی گفتم چرا فعلا که داریم بسویش با هم میشتابیم .

به هر حا ل بعد از چند ساعت پیاده روی، نزدیک های غروب به یک غاری که حدود 1 کیلومتر با دشمن فاصله داشت رسیدیم و شب را در آنجا استراحت کردیم . جدا عجب شبی بود دوستان دور همدیگر جمع شده بودند و با یک دنیا محبت به یکدیگر نگاه میکردند زیرا که فردا شب به این موقع تعدادی از دوستان می بایست که به سوی خدایشان میرفتند و جایشان را خالی میدیدیم .

از آن عملیات تا کنون افرادی به شهادت رسیده اند یا مفقودالاثر گشته اند که عبارت اند از : 1- شهید محمد بینایی از تهران-۲ شهید عباس مامی از ایلام3- شهید مشهدی حسین  از ایلام۴- شهید  حسین گلاب  از قم 5- شهید شکوری از قم

۶- شهید میرزا جانی  از کاشان و محمود قاسمی و... خلاصه روز بعدش نزدیکی های غروب دشمن را دور زدیم زیرا که از روبرو نمیشد حمله کنیم  ومورد دید بودیم . در بین راه که میرفتیم دوستان زمزمه میکردند و ذکر میگفتند در این لحظات بچه ها احساس سبکبالی میکردند انگار نه انگار که به سوی مرگ میروند و میگفتند و میخندیدند در این موقع که راه میرفتیم شهید شکوری سخنانی را با خود میگفت که : به به چه زیباست شهید شدن در راه خدا و میهمان شدن در بهشت که ضیافت آن را  امام حسین بر عهده دارند . آه چه لحظاتی بود، انسان حالت شعف انگیزی پیدا میکرد که در مدت زندگی ام ،چنین حالتی را احساس نکرده بودم .

خلاصه بعد از ساعت ها پیاده روی که به منظور دور زدن دشمن صورت گرفته بود شب به یک رودخانه رسیدیم و در آنجا می بایست که تا ساعت سه و نیم شب صبر میکردیم تا عملیات شروع گردد اما آنقدر آن شب هوا سرد بود که حد نداشت و وسایل گرم کننده  مثل پتو هم نداشتیم واقعا سخت گذشت اما خب این مشکلات در  راه محبوب آسان میگشت یعنی آنقدرهوا سرد بود که تحرک انسان را کند می کرد و حرکت خون را در بدن بی رمق می کرد در آن شب ،غروب که رسید نماز جماعت را به امامت پرویز احمدی خواندیم کار نداریم من با عبدالله شکوری سخنانی را درباره ی حسین گلاب بیان کردم که ایشان هم نظرشان را عنوان کرد و سپس در آخر سخنانش به من گفت اگر شهید شدم به مادرم بگویید گریه نکند شهید شهید است چه جنازه اش را بیاورند و چه نیاورند من هم باورم نمیکردم که برای چند لحظه ی دیگر شهید شود ساعت 3 فرا رسید بچه ها به سوی تپه ای که دشمن در آن نیرو داشت و به ما هم نزدیک بود راه افتادیم که پس از چند لحظه ای به پای تپه رسیدیم که مارا یه 3 گروه 11 نفری تقسیم کردند 1 گروه برای وارد شدن به سنگرها و کشتن نیروهای دشمن 1 گروه برای پشتیبانی و 1 گروه برای تخلیه ی اسرا که من جزو یکی از این گروها بودم که به هر حال در دل سیاهی شب که جدا وحشت زا بود بچه ها کفش هایشان را درآوردند و آهسته آهسته وارد کانال نگهبانی عراقی ها شده که فرمانده مان به آن فرمان ایست میداد ولی او فریاد میکشید و 2 تیر به طرف فرماندمان شلیک کرد ولی به لطف حق به او نخورد ولی فورا پرویز احمدی با دو تیر،نگهبان را به درک واصل کرد .

از آن پس بچه ها با فریاد الله اکبر و یا حسین مظلوم به داخل سنگرها میریزند و دشمن بی رحم را که در خواب خرگوشی خود فرو رفته بودند غافلگیر می کنند که به خاطر موقعیت استثنایی بچه ها، فورا عقب نشینی کردند زیرا اگر ایستاده بودند از پایگاه های دیگر کمکی برای دشمن می آمد و دوستان تلف می گشتند و جنازه هایشان در زمین دشمن باقی می ما ند پس از اتمام عملیات یکی از دوستان به نام محمود عزآبادی تعریف کرد که من اهلبیت را دیدم  که چگونه کمک میکردند .

پس از عملیات دوستان یکی پس از دیگری در محلی که قرارمان بود دور هم جمع گشتند ولی دو نفر نیامدند که آنها شکوری و میرزا جانی بودند که پس از ساعت ها جست و جو مطمئن شدیم که این دو برادر بر اثر شلیک افراد دشمن به درجه ی شهادت رسیده اند .

روز بعد با دوربین منطقه ای را را دیدم که چگونه آمبولانس ها از شهر زرباتیه..... که در نزدیک آنها قرار داشت می آمدند و جنازه ی عراقیها را به پشت جبهه منتقل میکردند .

نویسنده : : ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٢
Comments نظرات () لینک دائم