نوش آباد وطنم

غربت تنهایی

این ماه رمضان و گرمای بی حد و حسرش یاد خاطرات دوران کودکی افتادم که پدر چه طاقتی داشتی در گرمای کویر کار می کردی در خنکای زیر زمین خانه استراحت می کردی تشنگی امانت را بریده بود ولی جان و دلت روزه بود.تحمل می کردی تا افطار. سی و دوسال می گذرد خاطرات کودکی با تو بودن هر لحظه مانند پتکی بر مغزم می کوبد.

هنوزم مانند کودکی نیاز به دستان پینه بسته و نوازشگرت بر سرم هستم.

غربت دیرینه ام را با تو قسمت می کنم

تا ابد با درد و رنج خویش خلوت می کنم

رفتی و با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد

من در این ویرانه ها احساس غربت می کنم

نویسنده : : ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٦
Comments نظرات () لینک دائم