نوش آباد وطنم

1360/11/16سالروز شهادت جاویدالاثر عباسعلی میرزاجانی

شهید عباسعلی میرزاجانی متولد 1319/11/15در شهر نوش آباد در خانواده ای کشاورز و مذهبی دیده به جهان گشود.در همان انفوان کودکی،زندگی همراه با شرایط سخت در کویر، کنار پدر و برادرانش را آموخت و با دسترنج و عرق جبین امرار معاش نمود.کشاورزی در قلعه محمد آباد کویر نوش آباد در زمانهای سال 1320 تا 42 در مجاورت روستای کویری شمس آباد


که زمزمه های بیداد ستمشاهی به گوش این جوانان کویری می رسید تحمل تحقیر و ظلم و ستم مردمان کشورش را بر نمی تابید. خیزش شهید شمس آبادی در همین خطه گواه بر این ادعاست.خشم فروخفته ای که در این جوانان کویری چنان شعله ای بر دامان ظلم و ستم کشید که عاقبت بنیان کاخ ظالمان را  در بهمن57 فروپاشید.                        
فعالیتهای شهید میرزاجانی با توجه به نوع شغل و شرایط اجتماعی که داشت، کسی انتظار اینهمه حضور و جسارت و مبارزه را در ایشان نمی دید.اما اعتقاد و عزم و شجاعتی که در این شهید موج می زد موجب شد تا  مسیر حرکت زندگی اش  را تغییر دهد.شرایطی  که می توانست با بی تفاوتی، زندگی و دنیای خود و خانواده اش را آباد کند.تنها آرمانش و هدفش پیروی از فرمان های حضرت امام(ره)بود.گوش به فرمان و مقید و مقلد ایشان بود. اخبار فعالیتهای ایشان را به هر شکلی دنبال می کرد و در طول سال 42 تا 57 هر دستوری که حضرت امام(ره)فرمودند اطاعت کرد تا انجا که انچه شایسته یک مقلد و فرزند صالح بود به آن رسید.        
سالهای 40 تا 42 فرار از زیر پرچم ظلم و بیداد بود به دستور امام اقدام به فرار از زیر پرچم ظلم ستمشاهی نمود. همدوره ایشان آقای غفاری از داستان دستگیری شهید میرزاجانی می گوید.آقای غفاری تعریف می کند از کویر به سمت نوش آباد با بار محصولات کشاورزی در پی چهارپایانمان در جاده خاکی درحرکت بودیم.آن زمان حضرت امام(ره) فرمان فرار از سربازی را صادر کرده بود.چند سالی بود شهید میرزاجانی از دست ژاندارم ها فرار و در قنات ها پنهان می شد.اینبار خودرو جیپ ژاندارمری که خودش را از پشت درختچه های جنگلی و ریگزارها که نشان داد من و شهید میرزاجانی و دو نفر دیگر بودیم.من را دستگیر کردند ولی شهید میرزاجانی به یک چشم بر هم زدنی خود را به دهانه یکی از قناتها رساند و با مهارتی خاص خود را به داخل چاه انداخت.ما بارهایمان را به پیرمردی که همراهمان بود سپردیم تا به درب منزلمان برساند.اما امنیه در پی دستگیری شهید عباسعلی بودند ما را سوار بر جیپ کردند و به سمت آب شیرین در حرکت شدیم به قهوه خانه کنار جاده رسیدیم. مامورین از اینکه این بار هم شهید عباسعلی از دستشان فرار کرده بود، خیلی عصبانی بودند.اما شگردش را فهمیده بودند.جلو قهوه خانه سه پایه ای و دوربینی را سوار کردند و به سمت دهانه چاه قناتی دیدبانی می دادند.اما این بار یک سرباز را در پشت خاکریز قنات کمین گذاشته بودند. یکدفه ژاندارم فریادی زد و خوشحال گفت دستگیر شد.جیپ را روشن کردند و پس از مدتی با شهید میرزاجانی برگشتند.ما را به سمت باغ شاه (باغ فین کاشان )بردند و تحویل نظام وظیفه دادند.در مسیر راه برگشت در داخل خودرو آجان به شهید عباسعلی گفت تو که همیشه از کمین ما فرار می کردی  چطور شد که از این دهانه چاه بیرون آمدی.شهید در جواب گفت وقتی داخل قنات می رفتم از طریق کوره های قنات مسافتی می رفتم و با فاصله ای دورتر بیرون می آمدم شما هم در دهانه چاه در انتظار خروج من می نشستید در حالی که از جای دیگر فرار می کردم.اما این بار صدای حرکت جیپ را که شنیدم به داخل چاه پیچید مدتی صبر کردم تا دور شدید مطمئن شدم که دیگر دستتان به من نمی رسد از چاه بیرون آمدم که این سرباز مرا دستگیر کرد.                       
اما این شروع فعالیتهای شهید از ظلم و ستم دستگاه استبداد ستمشاهی بود.             
سال 1356 در پی تشدید شدن اعتراضات و درگیری ها و کشتارهای دستگاه جبار پهلوی شهید میرزاجانی که به دلیل خشکسالی قنات ها، در جاده قدیم اقدام به راه اندازی کارگاه آجرپزی نمود اما شب ها درجلسات افراد انقلابی در نوش آباد شرکت می کرد.همسر شهید می گوید نوارهای امام را از داخل این محافل می گرفت و در منزل گوش می کرد تمامی سخنان امام را می شنید و برای اطرافیان و بستگانش تعریف می کرد.شهید میرزاجانی ارتباط مستقیمی با بیت مرحوم آیت الله یثربی داشت و سازماندهی شده اما مخفیانه اقدام به پخش اعلامیه ها و نوارهای حضرت امام می نمود.بستگان را به پرداخت خمس و زکات تشویق می کرد و همه را ملزم به پاک نمودن مالشان می نمود.هر ساله آنها را به منزل مرحوم یثربی می برد و به مسائل شرعی پایبند و اعتقاد زیادی داشت.در پی ارتباطش با گروههای انقلابی افرادی خود فروخته و مزدوری در نوش آباد بودند که وابسته و جیره خوار دستگاه ملعون ستمشاهی بودند.تحرکات این گروه را از جمله سید محمد صمدیان فرزند مرحوم حجت الاسلام علی اکبر صمدیان که در این گروه بود و ارتباط نزدیکتری با شهید میرزاجانی داشت شناسایی کرده بود.مزدوری که نگهبان مرکز بیسیم کاشان بود این حرکات ضد ستمشاهی را بر نمی تافت  اقدام به لاپرت وبستن اتهام به شهید میرزاجانی زد.پشت بیسیم که ساواک هم امکان شنود داشت گفته بود که شخصی به نام عباسعلی میرزاجانی قصد داشت وارد مرکز بیسیم شود و اینجا را به آتش بکشد.پس از مخابره این شایعه گروهی از ساواک تهران دستگیری شهید میرزاجانی را در دستور کرا خود قرار می دهند و پس از یک هفته پیگرد و شناسایی ایشان را در کارگاه آجرپزی اش در جاده قدیم بیدگل که مشغول به کار بوده دستگیر بازداشت و زیر شکنجه قرارش می دهند.یکی ازشاهدین عینی حاج ماشاالله چاووشی پسر عمه و شریکش در کارگاه آجرپزی است.می گوید در روز دستگیری تعدادی ساواکی با جیپ وارد کوره آجرپزی شدند و من و شهید و دو نفر کارگر دیگر در حال چیدن آجر به کوره بودیم شهید در بالای کوره بود با اسلحه ریختند داخل کارگاه و سراغ شهید را گرفتند تا دیدند ایشان بالای کوره ایستاده انگار که قاتل دستگیر می کنند با بددهنی و فحاشی که ما چند روز است به دنبال دستگیری ات هستیم تو اینجا پنهان شدی با زور اسلحه و کتک وی را با خود بردندوهمان روز برای پیگیری و آزادی اش به ژاندارمری کاشان رفتیم دیدیم دو نفر ساواکی وی را  زیر چکمه و باتوم در بازدداشتگاه در حال شکنجه هستند وقتی از ما سوال کردند برای چه آمدید گفتیم ایشان از بستگان ماست و آمدیم برای آزادی اش یکی از آنها فریاد زد اگر اینجا بمانید شما را هم به جرم همدستی با یاشان بازددشت خواهیم کرد.در شرایط بحرانی تنها ارتباط کاشان با تهران ارتباط بیسیم بود و این می توانست شرایط خاصی را ایجاد کند.حساسیت موضوع باعث شد ما هم دست از پا درازتر برگردیم.همه خانواده ماتم زده از اینکه چه اتفاقی برای شهیدخواهد افتاد.همسر شهید می گوید برای ملاقات شهید به بازدداشتگاه رفته بودم شهید گفت بی گناه پای دار می رود اما بالای دار نمی رود.شایعه شده بود که قرار است دادگاه حکم اعدام شهید را صادر کند.روز دادگاه فرارسید(شاهدین ماجرا  نگهبان بیسیم و پسرش که از رابطین و سرسپرداگن ساواک بودند و در کاشان اقدام به شناسایی مهره های انقلابی و کارشن دادن امار به ساواک بود.

همسر شهید می گوید در روز دادگاه مادر شهید در مقابل شاهد کذایی قرار گرفت و گفت تو با چشمان خودت دیدی که پسر من قصد ورود به مرکز بیسیم و به اتش کشیدن اینجا را داشت.و شاهد در مقابل دادگاه و قاضی گفت من خودم رفته بودم بیرون و پسرم را در انجا قرار داده بودم که وقتی برگشتم خبر را از پسرم شنیدم.مادر شهید تفی به صورت این ملعون انداخت و گفت خدا جفت چشمانت را بگیرد که تهمت ناروا به فرزندم زدی.(و سرنوشت آن ملعون قبل از مرگ منجر به کور شدن هر دو چشمش شده بود)قاضی از شهید خواست تا وضو گرفته به جایگاه برود و روی قرآن قسم بخورد که چنین کاری نکرده شهید هم گفت غسل کردم و رفت دستش را قاضی دادگاه گرفت که بر روی قرآن قرار دهد یک لحظه پینه های دست شهید را که لمس کرد  و نگاهی به پینه ها کرد و گفت شغلت چیست گفت کوره آجرپزی دارم و قاضی گفت کسی که این پینه هابر دستش باشد خرابکاری نمی کند. دستور آزادی اش را صادر کرد.    
سال 57 بود که کشور در تلاطم تظاهرات و شورش و درگیری شهرهای کوچک و بزرگ شاهد حرکات خودجوش و انقلابی شد.همسر شهید می گوید شهید در روزهای درگیری و تظاهرات به قم می رفت و در تظاهرات شرکت می کرد ما همه می ترسیدیم وی را قسم می دادیم ولی می گفت امام به حضور ما دلبسته است نباید تنهایش بگذاریم.همسر شهید می گوید روزی  از قم برگشت دیدم سر حمام بغچه ای گرده زده را گذاشته باز کردم دیدم لباسهای خونین است ترسدیم، وحشت زده شده رفتم به شهید گفتم چرا لباسهایت خونین است گفت ساواک مردم را به خاک و خون کشید ما هم مجروحین را از خیابان و وسط آتش به پناهگاهها منتقل می کردیم.چون در مسیر برگشت نخواستم شناسایی شوم لباسهایم را در قم عوض کردم تا خودم با آب گرم بشویم زحمتی برای تو نباشد.          
در سال 59 انقلاب وارد دور تازه ای شد با جنگ تحمیلی و حمله حزب بعث به حمایت امریکا و ایادی دست نشانده اش در ایران چون بنی صدر و منافقین،حضرت امام باز حکم جهاد صادر کرد شهید با توجه به اینکه 5 فرزند قد و نیم قد داشت 42 سال داشت و می توانست خود را بازنشسته فعالیتهای سیاسی کند اما گفت فتوای امام واجب است و باید لبیک گفت. دوستان و بستگان و آشنایان را تشویق کرد تا به جبهه ها اعزام شوند.حاج علی محمد سلیمی؛حاج علی اکبر سلیمی،حاج دخیل و مهندس جواد سلیمی(پسر عموها)،مرحوم ابراهیم میرزاجانی(برادر)حاج ماشاالله و مرحوم امرالله چاووشی(پسر عمه ها)از جمله بستگان نزدیکش بودند که همراه خود به جبهه ها برد تا از مرز و بوم این سرزمین دفاع کنند.            
نهایت این شهید بزرگوار در یک عملیات چریکی از سمت شهر مهران،پاسگاه مرزی صالح آباد(گلان)،حدود 30 کیلومتر با تعداد 32 نفر همرزم برای انهدام پایگاه نظامی عراق که در حال تدارک حمله به مهران بودند وارد خاک عراق شدند و تمامی استحکامات و سنگرها و نیروهای عراق را در کانی سخت عراق  منهدم و سحرگاه 16 بهمن سال 60 که در زیر اتش تهیه خودی و آتش دشمن در حال برگشت بودند شهید میرزاجانی متوجه می شود یکی از رزمندگان به نام عبدالله شکوری قمی در مقابل یکی از سنگرهای عراقی تیر خورده و در ان شرایط دشوار به گروه دستور حرکت به سمت ایران می دهد خود به دنبال نجات همرزم خود که دیگر بازگشتی در کار نبود و برای همیشه جاودانه شدند.

در ویل پیروزی جمهوری اسلامی ایران به صورت خود جوش تیمی از جونان و نیروهای انقلابی شهر نوش آباد برای جلوگیری از ورود چماق بدستان تشکیل دادند و به صورت شبانه از ورود اشرار به سمت شهر محافظت می کردند و جایگاهی نگهبانی در میدن بسیج فعلی سخته بودند سپس ب شروع جنگ تحمیلی یکی از اعضا فعال برای تشکیل بسیج، اسلحه به دست گرفت و حضور شبانه روزی در برنامه های بسیج در شهر داشت.اولین پایگاه بسیج را در حمام استاد قدم سیاخانی تاسیس کردند .           
سال 1375 از طریق بسیج،خانواده شهید را دعوت برای بازدید از مناطق جنگی نمودند در انجا خانواده شهید با فرمانده عملیات،سردار احمدی آشنا می شوند که بعد از 15 سال فرمانده احمدی در نگاتیوهایش متوجه می شود که عکسهایی از شب عملیات سال 60 وجود دارد که تا آن زمان فرصت چاپش فراهم نشده بود.عکسها را چاپ می کند و به عنوان اخرین یادگاری از شهدا برای خانواده شهید همراه با توضیحات پشت عکس ارسال می کند.در پشت عکس نحوه ی شهادت این دو بزرگوار را و اتفاقات افتاده در ان شب را شرح می دهد.        
پس از شهادت شهید میرزاجانی سه کارگری که در کارگاه آجرپزی اش مشغول به کار بودند وبرای این سه جوان نوش آبادی فرصت اشتغال ایجاد کرده بود و ب هم به کار مشغول بودند.وابستگی و دلبستگی این عزیزان به  یکدیگر شرایط روحی برای حضور در کارگاه را بدون حضور شهید پیدا نمی کنند و راه شهید را ادامه می دهند شهید رحمت الله مائیلیان و شهید عبدالله حاجی وند بعد از شهادت شهید میرزاجانی، دست از کار کشیدند و رهسپار جبهه شدند و به درجه رفیع شهادت نائل و جانباز سرافراز احمد رعیت پس از سالها رشادت در جبهه های حق علیه باطل از ناحیه کمر قطع نخاع و درجه پر افتخار جانبازی نائل می شود.  و این بود سرنوشت مردانی که برای بهمن سال 57 خون دلها خوردند و در رکاب انقلاب ایستادند و بالاترین درجه را در همان ماه و همان روزهای به یاد ماندنی به نام خود زند.

16 بهمن در دهه مبارک فجر فیض عظیم شهادت را نصیب خود کردند و به لقا الله پیوستند.

نویسنده : : ۸:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٧
Comments نظرات () لینک دائم