نوش آباد وطنم

خاطره یک پرواز

خاطره پرواز یک راهنما(تا اخر بخونید)

روز جمعه یک نوجوانی با موتور به هوای رفتن به مرنجاب

بر بی راهه و کوره راه می زند و سر از ناکجا آباد در می آورد.

شب را در کویر سر می کند.تا صبح گوشی اش شارژ داشته

و ارتباط با بستگانش و امداد اما برای

یافتنش هیچ اقدام موثری انجام نمی دهند.

صبح چندین اکیپ وارد منطقه شدند تا

ساعت 10صبح اما نتیجه ای در بر نداشت.

ساعت 10صبح بود هوا بسیار دلپذیر دلم هوای کویر کرده بود

و خیلی بی قرار بودم یکباره خبر رسید

در فلان نقطه هلیکوپتر

منتظرت نشسته خودت را به تیم امداد هوایی

برسان و دنبال گمشده تا قبل از غروب خبری باید بیاوری.

هنوز سوار بر هلیکوپتر نشده بودم ولی

چندین سال زیر زمین فعالیت می کردم ترسی از زیر زمین نداشتم

اما از سوار شدن بر هواپیما

و هلی کوپتر به دلیل اینکه راننده اش خودم نیستم می ترسیدم.


اما برای نجات جان یک انسان این ریسک

 را کردم و وارد هلی کوپتر شدم.

لحظه ترس و امید بود

لحظه ای که نشستم دم و دستگاههای

بالگرد را دیدم 

پشیمان شدم که چرا سوار شدم

اما

چاره ای نبود درب بسته شده بود و

بالگرد بیم و امید

به هوا برخواست

قبلش هم برای اعزام گفته بودند بنزین نداریم

اما گویا چند بشکه ای از این و اون قرض کرده بودند و راهش انداخته بودند.

گفته بودند زیاد دور نزنید بنزین خیلی کمه

همه اینها یک طرف تحریم ها یک طرف

نگهداری این بالگردها در این شرایط اقتصادی

معجزه الهی است که پرواز می کند
.
.
.
در همین فکر ها بودم دیدم که صدایی امد دقت کردم

وای خدای من

بلکه باگرد دچار
.

آیا سالم به زمین خواهم رسید

آیا دامی بود برای نابود کردن من

همه این طرحهها برای این بود که مرا سر به نیست کنن؟

خدای من

من آرزو دارم

بله بالگرد گویا پنچر شده بود

دیگر امیدی به بازگشت نبود

مجبور شدیم در آسمان کار تعویض چرخها را انجام بدهیم

عهد بستم به خودم دیگر سوار هیچ چرنده و پرنده ای نشوم.
.
دوشب از ان شب می گذرد و شب ها خواب پرواز می بینم و صدای

فیس فیس پنچر شدن


چرخ ها

از ترس بیدار می شوم

متوجه می شوم

نه سوار بالگردم

نه صدای فیس فیس پنچر شدن چرخ بالگرد

عرق بر پیشانی نشسته نفس عمیقی می کشم

مجددا دراز می کشم

نمی دانم تا کی این کابوس همراهم خواهد بود.

نویسنده : : ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۸/۱٩
Comments نظرات () لینک دائم