نوش آباد وطنم

مست و هوشیار

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت-مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت زانسبب افتان و خیزان میروی-گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت نزدیک است والی را سرای انجا شویم-گفت والی از کجا در خانه خمار نیست
گفت تا داروغه را گویم در مسجد بخواب-گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان-گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم-گفت پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت اگه نیستی کز سر افتادت کلاه-گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست
گفت می بسیار خوردی زان چنین بی خود شدی-گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هشیار مردم مست را-گفت هوشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست

نویسنده : : ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱
Comments نظرات () لینک دائم