نوش آباد وطنم

داستان مرد خوشبخت

 پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
...> تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
> اما هیچ یک ندانست.
> تنها یکی از مردان دانا گفت :
> که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
> اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
> پیراهنش را بردارید
> و تن شاه کنید،
> شاه معالجه می شود.
> شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
> آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
> ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
> حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
> آن که ثروت داشت، بیمار بود.
> آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
> یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
> یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
> خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
> آخرهای یک شب،
> پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
> که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
> « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
> سیر و پر غذا خورده ام
> و می توانم دراز بکشم
> و بخوابم!
> چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
> پسر شاه خوشحال شد
> و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
> و پیش شاه بیاورند
> و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
> پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
> اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.
>
> (1872)
> لئو تولستوی

نویسنده : : ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٢
Comments نظرات () لینک دائم