نوش آباد وطنم

روزی که معلم و شاگرد با هم گریستند

این داستان شرح حال زندگی دانش آموزی است که از زبان یکی از دوستانم که معلم ابتدایی است برایم تعریف کرد.

ماجرا از این قرار است که معلم در آخر ساعت از دانش آموزان خواست تا تکلیف مشق روز گذشته شان را که چند خطی بود نشان دهند و از کلاس خارج شوند.

همه دانش آموزان به نوبت دفترهایشان را در دست گرفته و تکلیفشان را نشان می دادند و از کلاس خارج می شدند.

نوبت به یکی از دانش آموزان رسید درکنارم ایستاد و وقتی از وی خواستم مشقش را نشانم دهد ساکت ایستاد و هیچ نگفت و متوجه شدم که تکلیفش را انجام نداده است.

برگه کاغذی که در دست داشتم و لوله کرده بودم اهسته بر سر دانش آموز زدم به این منزله که چرا تکلیفت را انجام ندادی.

دانش آموز نه از روی درد ضربه کاغذ به خاطر دردی که در دل داشت زد زیر گریه و در کناری ایستاد تا همه دانش آموزان از کلاس خارج شدند.

آمد در کنارم ایستاد و گفت آقا معلم اجازه باهاتون کار دارم و بعد در کلاس را بست و آمد در مقابلم ایستاد و زیپ کاپشنش را باز کرد و برگه مقوایی که در لباسش بود بیرون آورد و گفت این مشق من

دیدم تکلیفش را بر روی یک تکه مقوای جعبه شیرینی نوشته است و گفت آقا پدرم پول ندارد برایم دفتر مشق بخرد و من برای اینکه تکلیفم را انجام دهم جعبه شیرینی که در سطل زباله بود برداشته و از قسمت سفید جعبه به عنوان دفتر استفاده کردم.

دستی بر سرش کشیدم و شروع کردم به گریستن.

دانش آموز هم دوباره زد زیر گریه او در گوشه ای می گریست و من هم در گوشه ای

بعد رفتم در دفتر مدرسه از مسئول آموزشگاه تقاضای چند دفتر مشق کردم و در مشمی سیاهی قرار دادم و بدون اینکه کسی ببیند به دانش آموز دادم و راهی خانه شد.

 

نویسنده : : ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
Comments نظرات () لینک دائم