نوش آباد وطنم

امید رهایی نیست وقتی همه بیماریم

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم

آوار پریشانی است رو سوی چه بگریزیم

هنگامه حیرانی است خود را به که بسپاریم

تشویش هزار آیا وسواس هزار اما

کوریم و نمی بینیم

وه وه همه بیمارم

دوران شکوه ما از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی بریم

ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب

گفتند که بیداریم گفتیم که بیداریم

من راه تو را بسته تو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه بیماریم

نویسنده : : ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٠/٧/٩
Comments نظرات () لینک دائم