نوش آباد وطنم

به مناسبت شروع جنگ خانمان سوز

بازمانده ای از این جنگ خونین و شومم

نمی دانم دردهایم را به که بگویم

از ان روزهایی که در شروعش پایان روزهای


خوش من و زندگی ام رقم خورد.

زندگی سرشار از خوشی و شادی را داشتم.

بهترین عزیزم را در کنار خودم داشتم.

تقدیر روزگار بر نامرادی ام ورق خورد و اشیانه ام را تند بادی ویران کرد.

شروع جنگ شروع مصیبتهایی بود که برپوست و گوشتم فرو رفت.

کودکی 4ساله بودم شاد و شنگول چست و چابک

می پریدم بر سر و کول پدر

مرا کرد این جنگ دربدر

روزهایی پر از اشک و ناله بیوه زنی که 5 تا نهال بی باغبان بر دستانش سنگینی می کرد.

بیوه زنی که شروع جوانی و شادی اش بود

جنگ به خاک سیاهش نشاند.

زجه های شبانه و ناله ها و دردهایی که برای خرید نیازهای منزل بارهای سنگینی را مسافتها بردوش می کشید و از راه می رسید حسرت لباس نویی و خوراکی و اسباب بازی هایی که پدر وقت برگشتن از سرکار برایم می اورد بر دلم مانده بود.

می گفتند پدر رفته پیش خدا

گریه و بی قراری و بی تابی را از من ربوده بود و اعصاب زن جوان خانه خرابی را برهم ریخته بود و بهانه پدر امان از اهل محل گرفته بود.

لباسش را بر می داشتم و با چشمان بچه گانه و صورت معصومانه لمس می کردم و اشک می ریختم و گریه می کردم و می گفتم مادر این پیراهن بوی پدر می دهد.

چاره ای نداشت در پستوی تنهایی گریه می کرد لباسهایش را همه را به مستمندان داد و از دسترس من دور کرد.

یادم هست وقتی برای بویدن لباس پدر به زیر زمین خانه رفتم و صندوقچه را بازکردم شکه شدم آسایش را از همه گرفته بودم خانه را بر سر همه جهنمی کردم و به هیچ صراطی مستقیم نبودم.

شنیدم زن همسایه به مادرم می گفت بچه دلش را به این لباسها خوش کرده بود مادر در جوابش گفت دلم خون می شود وقتی می رود و لباسها را بر صورت می گذارد و بو می کند و می گوید بوی بابا می دهد.

می گفت طاقت اینهمه درد را ندارم.

مهد کودک بودم روزی که خبر دادند دیگر بابا نمی آید.

نمی دانم آن روز چگونه بر من گذشت.

چندماهی که می رفت جبهه وقت برگشتن پشت در نرده ای مهد کودک نگاهم به خیابان بود مینی بوس گردو خاکی با مردان خاکی و لباسهایی به رنگ خاک را انتظار می کشیدم.

فرزند آخری بودم و دردانه پدر برایم لباسهای نو کت و شلوار و کفش شیک خرید و بر من پوشاند و مرا مهد گذاشت و با دستان پینه بسته اش بر سرم کشید و امتداد نگاهش غم بود و مصیبت

رفت و دیگر ندیدمش حسرت یک نگاه بر دلم ماند حسرت یک لبخند و تبسم بر من ماند.

30سال است نهالی بی تکیه گاه در تندبادهای زمانه شکستم و ایستادم و روییدم و ریشه بر زمین خشک کویر فرو کردم.شاخه و تنه ام بر زمین تفیته کویر خارید و زخم خوردو و پوست دوانید و نهالی کوچک شد مردی کویری با تنه ای پر از یادگاری های حک شده با دستان نامهربانان روزگار

هر چه عمرم بیشتر می شود زخم های بر جا مانده بر پوستم بزرگتر می شود.نمی دانم از کدام درد بگویم از کدام مصیبت و از کدام نامهربانی

هر روز که می رفت می گفت می روم دشمن را از کشور بیرون کنم تا شماها راحت زندگی کنید.

می شنیدم مادرم می گفت تازه به سروسامانی گرفتیم کشاورزی و چوپانی و کارگری کم کردی حالا که صاحب خانه و کار شدی با 5بچه من تنها چه کنم.

می گفت شما را به خدا می سپارم.

بعد از ما هستند کسانی که مواظب شما باشند.تنها نیستید.

هر بار می امد مرخصی مردم محل در حیاط منزل دوره اش می کردند و از جبهه سوال می کردند و از شهامت و جسارت و شجاعت رزمندگان حرف می زند.

جاده قدیم بیدگل 200تا کارگاه فخاری داشت یکی از ان مال شهید بود.

جمعی با صفا بودند عباسعلی(بابا)رحمت و احمد و عبدالله

تازه برای خودش کارفرما شده بود و این جوانان را زیر پر و بال خودش گرفته بود.

وقتی که رفت رحمت هم گفت بدون عباسعلی کار کردن و زندگی صفایی ندارد.1سال بعد رحمت هم شهید شد.احمد هم رفت و گفت بدون رفیقان من نمی توانم طاقت بیاورم .احمد هم رفت و  قطع نخاع وجانباز شد و در گوشه ای به فراموشی سپرده شد.مانده بود عبدالله دلبستگی این چهار نفر را در محل کار می دیدم.

پدر 2تا موتور خریده بود یکی را رحمت و احمد و یکی را هم خودش و عبدالله هر روز از نوش اباد تا بیدگل به سرکار می آمدند.

رحمت جوانی بود که در منزل کبوتر بازی می کرد تمام خانه را کرده بود محل نگهداری کبوترها روزی با خانواده رفتیم منزلشان پدر گفت رحمت مردم بد می دانند عشق بازی در محل جایی ندارد کبوترها را در گونی کردند و آوردند کارگاه آجرپزی به دور از اجتماع

رحمت خدابیامرز هم کار می کرد هم کبوتر بازی

عبدالله هم بچه لرستان بود از بس صاف و صادق و کاری بود پدر یکی از دختران محل را برایش خاستگاری کرد و کمکش کرد و زمینه ازدواجشان را فراهم در کارگاه هم کار برایش داد و

عبدالله هم رفت و به جمع دوستانش پیوست وبعد از 25سال چند تکه استخوان و پلاک برای خانواده اش آوردند.

احمد هم جوانی مجرد بود که پدرش برای اینکه اجازه نمیداد احمد ادامه تحصیل بدهد و مجبورش کرده بود که به کویر برای کمک پدرش به کشاورزی مشغول شود.احمد از خانه قهر کرده بود و پدر چندین بار به پدر احمد گفت اجازه بده درس بخواند ولی پیرمرد کشاورز زیر بار نمی رفت.

پدر، احمد را هم زیر پر و بال خودش گرفت و دوچرخه ای برایش خریدو روزها در کارگاه کار می کرد و مزد می گرفت و شبها درس می خواند.

وقتی جمع دوستان از هم پاشیده شد پدر با 5 فرزندرحمت با 4فرزند و عبدالله با 4فرزند همه در سوگ نشستیم.

آری جنگ جمع دوستان را برهم ریخت و خانه شان را ویرانه

ما ماندیم و هزار درد و داغ و مصیبت

 احمد هنوز در چهره اش می شود حسرت را حس کرد.

وقتی مرا می بیند اهی می کشد و چشمانش پراز اشک می شود.

حرف و خاطرات زیادی هست که هر چه را می نویسم بیشتر بغض راه گلویم را می گیرد و اشک دید چشمانم را

جنگ ما را خانمان سوز کرد.

به خاک سیاه نشاند و سرنوشت شیرین زندگی ام را به سیاهی کشاند.

از هیچ کس گله ندارم.دردی است که باید تحمل کرد و در درون ناله کرد

فقط حسرت روزهایی بر دلم مانده که مرا در اغوش می کشید و نوازش می کرد.

یک بار به تندی با من برخورد نکرد.یک بار دست خالی وارد خانه نشد.

نشنیدم در طول زندگی اش کسی ازش گله ای کرده باشد.

یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه
هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه

بشکسته سبوهامان، خون است به دل‌هامان
فریاد و فغان دارد، دردى‌کش میخانه

هر سوى گذر کردم، هر کوى‌ نظر کردم
خاکستر و خون دیدم؛ ویرانه به ویرانه

افتاده سرى سویى، گلگون شده گیسویى
دیگر نبود دستى تا موى کند شانه

ای وای که یارانم، گل‌های بهارانم
رفتند از این خانه، رفتند غریبانه

به یاد شهید عباسعلی میرزاجانی ؛شهید رحمت الله مائیلیان؛شهید عبدالله حاجی وند و جانباز سرافراز احمد رعیت

نویسنده : : ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/٥
Comments نظرات () لینک دائم